مسافر بی کوله بار

دلم گرفته است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرنده مردنی است

پرواز را یه خاطر بسپار

 

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٢
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٢
comment نظرات ()

18 روز مونده به عرسی مون

مشاهده یادداشت خصوصی

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٢
comment نظرات ()

نمی دونم چیو توو خواب دیدم چیو توو بیداری

مشاهده یادداشت خصوصی

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٢
comment نظرات ()

دهم شهریور 90

 

داره کم کم شمارش معکوس شروع می شه

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۸
comment نظرات ()

به وحید عزیز

 

با تو خوشبختم

 

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۸
comment نظرات ()

دیگه چی بین ما می مونه

 

بجز احترام و علاقه و اشتیاق واسه داشتن و دیدن همدیگه

هیچ توقع دیگه ای که از رابطمون داشته باشم  رو یادم نمی آد

اما الان نمی دونم با حذف همین چند تا چیز کوچیک دیگه چی بین ما می مونه

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۳
comment نظرات ()

به من بگو کی هستی که من تو رو همون جوری معرفی کنم

 

دختر کوچولو دوید و اومد جلو تا نقاشی اش رو به بقیه نشون بده

اونقد نقاشی حس داشت که هنوز نقاشی شو معرفی نکرده همه فهمیدن که سوژه مامان جونه

مامان که تازه متوجه شده بود نقاشی رو گرفت و بعد از کمی مکث

گفت اینکه اصلاً شبیه من نیست و...

...

کمی بعد دختر کوچولو درحالیکه یه ورق کاغذ و یه مداد دستش بود

با یه حس دلجویانه به مادر نزدیک شد و گفت:

مامان جون تو چه شکلی هستی که من عکستو بکشم

 

من حس همون بچه رو دارم که می پرسه

به من بگو کی هستی که من تو رو همون جوری معرفی کنم

 

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۳
comment نظرات ()

دیگه اون علاقه و اعتماد سابق رو بهش ندارم

 

لحظه های تلخی رو می گذرونم

خودم هم نمی دونم دارم چیکار می کنم

خودم هم نمی دونم داره توو وجودم چی می گذره

 

انگار دارم به حس سالها پیش برمی گردم

دیگه اون علاقه و اعتماد سابق رو بهش ندارم

شاید بخاطر این که اونم به من اعتماد نداره

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۳
comment نظرات ()

دیگر من آن اشتیاق قدم زدن های طولانی زمستان های سخت نیستم

 

دلم خالی است

از دوست داشتن

از دوست نداشتن

 

تصویر افسرده ی من

در آئینه ی غبار گرفته ی بخت ...

به خودم دلداری می دهم که پژمردن از پوسیدن بهتر است

 

دلم برای روزها و سالهایی که بینمان بجای

قرارداد

قرارهای ساده

بود تنگ شده

دیگر تو آن آدم قرارهای ساده ی پشت کوچه نیستی

دیگر من آن اشتیاق قدم زدن های طولانی زمستان های سخت نیستم  

 

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٢
comment نظرات ()

چهارم آذر 1389

 

 

چهارم آذر ماه سال 1389

25 نوامبر 2010

18 ذی الحجه 1432 عید غدیر

 

الان اصلاً نمی خوام به این روز فکر کنم

یه جواریی به هم می ریزم

ولی نمیشه انکار کرد که روز مهمی یه

امیدوارم همه چیز خوب پیش بره

 

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳٠
comment نظرات ()

بخاطر خودت!!!!!! یه کم منطقی باش!

 

 

بهم گفت که خیلی پر توقع هستم

 

اما فرق همه ی "دختر خانوم های به قول اون پر توقع "

 

با من!

 

اینه که اونا یه چیزایی روی برای خودشون می خوان و

 

من! یه چیزایی رو برای خودش 

 

...

 

برای خودت!  

 

حداقل!بخاطر خودت یه کم  منصف باش!

 

مشکلات بینمون خودشون حل می شن

 

 

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٢
comment نظرات ()

ازت ناراحت نیستم

 

 

ازت ناراحت نیستم

 

با اینکه خیلی ناراحتم می کنی

 

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٠
comment نظرات ()

باید به ندیدنش عادت کنم

 

 

باید به ندیدنش عادت کنم

 

تا نداشتنش رو باور کنم

 

 

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٩
comment نظرات ()

آن جا که سکوت نشانه ی رضایت بود

 

 

 

جمعه 16 / 7 /1389  

 

حرف زدم!!!

 

 آن جا که سکوت نشانه ی رضایت بود

 

 

 

فریاد زد و ...

 

 

فریاد زد

 

آن جا که سکوت نشانه ی رضایت بود

 

 

 

عابر آشنا فاتحانه سکوت کرد

 

آن جا که سکوت نشانه ی رضایت بود

 

 

 

 

 

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٩
comment نظرات ()

این راهِ گرفتن حق نیست!

 

 

 

من هیچوقت سعی نکردم

 

واقعیت های زندگی ام رو فریبنده،

 

یا بهتر از اوون چه که هست

 

نشون بدم

 

 

 

اما اگه مثل هر آدم دیگه بعضی چیزها رو حذف کردم

 

به احترام حوصله و اعصاب مخاطب بوده

 

"که اتفاقاً آدم حساسی یه"

 

 

 

تا حالا باغبونی رو دیدی که

 

با بیل یه گل رو از ریشه در بیاره و با یه کوپه خاک بیاره بزاره رو میز؟

 

این روزا حتی دیگه شبکه های تلویزیونی هم

 

همه ی واقعیت صحنه های وحشتناک رو

 

یا اصلاٌ نشون نمی دن

 

و یا از قبل نشون دادن اخطار می دن

 

 

منم بهت اخطار داده بودم!

 

...

 

اما هیچ چیز رو توجیه نمی کنم

... 

حق با تواِ

 

ولی این راهِ  گرفتن حق نیست.

 

 

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٤
comment نظرات ()

دلم دنبالت دوید ولی پاهام ...

 

تو! اونوره خیابون،

 

 پشتت به سمت من بود و

 

داشتی از خیابون اصلی وارد کوچتون می شدی

 

توو دستات دو تا بسته از خرید هایی که کرده بودی بود

 

دلم دنبالت دوید ولی پاهام سر جاش میخکوب شده بود

 

...

 

حس یه آدمی رو دارم که

 

 یه داروی تلخ رو می خوره

 

یه واکسن التهاب آور رو تزریق می کنه

 

 که از یه بیماری وحشتاک احتمالی

 

از یه اتفاق احتمالی

 

احتمالاً خودشو مصون کنه...

 

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٤
comment نظرات ()

مگه نمی خواستی بری بیرون؟

 

 

 

آدما وقتی کم سن تر هستند

 

می خوان همه ی دنیا رو بهم بریزن

 

 همه ی دنیا رو متوجه خودشون کنن

 

هر نقش و هر ردی هر چند بی ریخت و بی معنی از خودشون بجا بزارن

 

اما وقتی پیر می شن میخوان

 

همه ی دنیا رو به وضعیت دست نخورده ی اولش برگردونن

 

تمام فسیل ها و اقلام بکر دنیا رو پیدا کنن

 

عاشق طبیعت و محیط زیست میشن

 

من اما

 

اگر چه

 

هیچ وقت،

 

دچار آشوب و اغتشاش جوونی نبوده ام

 

مثل آدمایی که دیگه ...

 

دلم می خواد کیسه ی سبزم رو بردارم

 

و تمام آرزوهای پرت و پلای خودم رو

 

 که بخاطرشون این همه جنگیده ام

 

و همیشه در یک قدمی رسیدن

 

رهاشون کردم رو توش بریزم

 

تا هیچ تداخلی توو طبیعت خودم، تووی سرنوشتم ایجاد نکنم 

 

 ...

 

      ...  

   

 

به وسوسه ی گوشی تلفن جواب رد می دم

 

لنزامو در می آرم

 

لباسامو سرجاش آویزون می کنم

 

صورتم رو می شورم

 

در اتاق رو می بندم و ملافه رو روی سرم می کشم

 

...

 

و در جواب مادرم که می گه مگه نمی خواستی بری بیرون میگم:

 

نه مامان فکر نکنم جمعه بعدازظهر عکاسی باز باشه ...

 

 

 جمعه دوم مهر 1389

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٤
comment نظرات ()

بیست و چهارم شهریور

 

امروز بیست و چهارم شهریور

وارد پنجمین سال آشنایی می شیم

 

 

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٤
comment نظرات ()

عدالت با رضایت زیر دستان از بالا دستشون برابر نیست

 

حالا می فهمم که برای برقراری عدالت نباید خودت رو زیر پا له کنی

 

چون حتی در اون صورت تازه می فهمی که

اونایی که تو مسئول امورشون... هستی

به این هم راضی نیستن

 

تازه می فهمی که

لازم نیست برای مدیریت کردن اوضاع دنبال عدالت باشی

 

یا شاید عدالت مقوله قابل اجرایی نباشه

 

و یا عدالت با رضایت زیر دستان از بالا دستشون برابر نیست   

 

 

+ haleh-fatemeh momenkiaie ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٤
comment نظرات ()

← صفحه بعد